
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم ازطوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست
شفیعی کدکنی
به وبلاگ اختصاصی گروه دریای شعر*عرفان*محبت خوش آمدید.

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم ازطوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست
شفیعی کدکنی
ازمدادبیاموز ***** ***** صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. *** *** صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. *** *** صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. *** *** صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. *** *** و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

چهل روز است هجران من و تو
که هر روزش مرا چندین چهل روز..
چهل منزل ، چهل محمل ، چهل زخم
اسيري و من و داغ و غم و سوز
تو و يك بوريا و يك نيستان
و دست و چشم و مشك و تير و دندان
من و يك كاروان و گوشواره
شب و ويرانه و ناخوانده مهمان
تو و ظهر و نماز و تشنه كامي
تو و داغ عزيزانت تمامي
من و عصر و رگِ ببريده بر لب
من و كعب ني و گرگان شامي
همه عشق و همه هجر و همه سوز
تنور و نيزه و تشت و شب و روز
چهل روز است هجران من و تو
که هر روزش مرا چندین چهل روز..
آشنا
چهار سفارش مهم خدا به آدم ها!

با هزار ذوق به زبان نيامدني مي گويي: بيقراري هايم را از پشت آن طرفهاي دنيا ، كسي بي خبر از همه جا زنگ مي زند و نشانه اي مي آورد : و تواصوا بالحق و تواصو بالصبر! یعنی که آرام ، آرام ! خيره مي شوم به رگه هاي كوچك قرمزي كه نم نمك سر در مي آورند از كنار آن گنبد خضرا كفر نيست گفتن از قداست چشم های سبزي كه آبي مي شوند! آبی.. آبی .. ، رنگ همه ي اشك هاي زلال دنياست. عكس ستاره ي سياه درب و داغاني چون من هم وقتي مي افتد به آسمان سبز شما همه چيز آبي مي شود..! و رگه هاي كوچك قرمزي كه خودم نمي توانم توي چشم هاي خودم ببينم اما حضورشان را حس مي كنم لابلاي اين لحظات.......

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
*
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
*
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
*
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
*
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
*
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ ﮐس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
سید حمید رضا برقعی