خسته از تنهایی شب ،چون طفل بی کس، پناه برده به تاریکی شب
خشخش برگ درختان،این دل تنها سر در گریبان
چون ابر باران،غافل میرود،میرود به سمت پرتگاه
در راه بر روی درختان،یادگاری از عشق
عشقی بی فرجام مینویسد:چه ساده میتوان شکست !!!!!!!!
امامن هنوزامیدوارم ..............
مینگارم وحک میکنم تمثالت رابروی درخت تاماندگاربماند
ازدرخت اجازه گرفتم
قسمتی ازوجودش رابرایم به عاریه دادتاتوراآنجاترسیم کنم
این تنهادرختیست که درخانه من است
هرروزصبح وقتی به سراغش میروم توراآنجامی بینم
هرروزبایدبه آن آب بدهم
تاتونفس بکشی ........










